یادداشت های یک ذهن خیالباف

خرید بک لینک
بابا لنگ دراز رو خیلی سال پیش خوندم. خاطره چندانی ازش تو ذهنم نمونده بود. امروز دوباره خوندمش و باید بگم نظرمو خیلی تغییر داد. من هیچوقت از جودی و کاراش خوشم نمیومد درعوض شیفته آنی شرلی بودم با همه پرحرفی و خیالپردازی و پشتکارش. ولی الان با جودی هم همزادپنداری میکنم و دوسش دارم. کتابش بسیار دلنشین تر از کارتونشه. توی کارتونش جودی رو یه دختر سربه هوا نشون داده بود درحالیکه اینطور نیست یا حتی ظاهرش رو شلخته تصویر کرده بود. ولی جودی توی ذهن و قصه من این شکلی نیست. ترجیح میدم کارتونش رو فراموش کنم و به شخصیت پردازی و قیافه ای که خودم واسه آدمای کتاب ترسیم کردم، نگاه کنم. داشتم به کاراکترای کتابایی که خوندم یا فیلمایی که دیدم فکر میکردم. به اونایی که دوسشون دارم و واقعا حل میشدم تو قصشون. جودی ابوت، آنی شرلی، جو توی زنان کوچک و الیزابت غرور و تعصب. نقاط مشترک زیادی دارن با هم. همشون رویای نوشتن و نویسنده شدن دارن. همشون پرشور و با انرژین. از زمان حال نهایت استفاده رو میکنن و لحظه براشون مهمه و همه این چهار دختر پشتکار زیادی دارن. اینو درک کردن که خودشون باید برای تحقق آرزوهاشون قدم بردارن که درنهایت بتونن از شادی واقعی بهره مند بشن. دوست دارم شبیهشون باشم. همونقدر قوی همونقدر جسور. و باور دارم که واسه این تصمیم هیچ وقت دیر نیست. یادداشت های یک ذهن خیالباف...

ما را در سایت یادداشت های یک ذهن خیالباف دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 52 تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 8:51

صفحه بندی